جستجو

تبلیغات



وختایی که دیگه حوصله خودتم نداری...

    مامانم همیشه می گفت : " تلاشتو بکن .. بقیشو بسپار به خدا "

    شب قبل کنکورم ... قرآن باز کردم ، در اومد " فتوکل " " قل حسبی الله "

    رفتم سر جلسه .. گفتم خدا یه سال واقعا تلاش کردم ... پا به پام بیا تا آخرش..

    با بابام رفته بودم تا برسونه منو ... موقع پیاده شدن از ماشین گفتم : " بابا ... از تو مامان معذرت میخوام.. خیلی اذیتتون کردم تو این مدت " گفت : " برو بسلامت ... هیچم نگران نباش ، اگه کاریم کردیم وظیفمون بوده "

    منم با کلی شرمندگی .. رفتم... حالا یه ماه گذشت... خدایا ؟؟ الو الو ؟/ صدامو داری اصن ؟/

    دلم خیلی ازت گرفته ؟؟ اصن هستی ؟؟؟ کم ساعت 4 صبح بلند شدم درس خوندم ؟؟مامانم پس چی میگه ؟؟ چرا حالا باید بشینم زل بزنم به دیوار... بابام بیاد بگه چرا اینطوری.. مهم مجاز شدنت بود ... هرچی باشه خرج مشکلی نیس... حالا چرا باید حتی نتونم یه لبخند بزنم... که بابام بگه بخند ببینم ... خدایا .. من که گفته بودم... دیگه طاقت اینو ندارم...

    رفتم گیتار... انقد استادم واسم اهنگ زد بلکه از لک درام... همه رو ناراحت کردم..

    خدایا ... اشکام قطع نمیشه ... بیا خب .. بیا بشین دو کلمه باهام حرف بزن..
     بیا خب آرومم کن... تطمئن القلوب نیستی ؟ از دلداری اطرافیام خسه شدم ... خب میدونم انقدا هم بد نیست..به این موقعیت میگن شوکه شدن ... به دلیل عدم انتظار !
    میدونی... همیشه تا بوده.. آدم بدهای زندگیم ؛ به یه جا رسیدن.. با آرامش دارن زندگیشون میکنن... اما آدم خوبی ام نیستم... اما انقدهام بد نیستم... مگه قرارامون این نبود پشتم باشی...
     مگه شب قدر قرار نذاشتیم... دیگه دلم طاقت نداره...
    دیگه حس حال ندارم... فقط قرارمون این نبود ... همین !

    # رتبم نسبت به رشته ام بد  نیست.. اما توقع اش رو نداشتم - رتبم خیلی زیر ده هزار - اماانتظارم حدودا زیر هزار تا دو هزار بود ...


    این مطلب تا کنون 25 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ سه شنبه 30 تير 1394
    منبع
    برچسب ها : هزار ,خدایا ,حالا ,خیلی ,بابام ,
    وختایی که دیگه حوصله خودتم نداری...

تبلیغات


    تبلیغات شما در این قسمت

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز جمعه 4 فروردين 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر